تبليغاتX
مگ کافین
وبلاگ جامعه شناسی
_ سينما و به صورت كلي هنر تا چه حدي مي تواند انعكاسي باشد از شرايط اجتماعي دوراني كه در آن پديد امده است؟
_ ايا اين مي تواند معياري باشد در سنجش اعتبار يك اثرهنري؟ و تشخيص اين رابطه با كليت ؟
_ كتابي مثل بوف كور هدايت تا چه حد نشان از دوران پديد آمدنش دارد؟
اينها همه سوالاتي هستند كه بحث هاي مفصل و بي انتهايي را در تاريخ نقد هنري دامن زده اند و مي زنند.من با نظر به پرسشهاي بالا مي خواهم اشاره اي گذرا داشته باشم به فيلمي قابل تامل در تاريخ سينماي ايران:
طلاي سرخ ساخته جعفرپناهي
فيلمي كه به جرات يكي از بهترين تصويرهايي است كه از تهران دهه 80 ارائه شده است.
فيلم داستان استيصال حسين ، راننده موتورسيكلت توزيع كننده پيتزا در شهر تهران است. در ضمن حسين قرار است با خواهر رفيقش ازدواج كند.وي در گذري اتفاقي سرازيك جواهرفروشي در مي آورد و نحوه مواجهه جواهرفروش با او اين استيصال را براي او بيشتر مي كند كه در نهايت منجر به تصميم وي براي سرقت جواهرفروشي مي شود.دزدي حسين آقا فرجامي دردناك دارد...
كساني كه فيلم را ديده اند به خاطر دارند كه سه سكانس اصلي فيلم در جواهر فروشي مي گذرد . باقي فيلم صرف پرسه زدن حسين آقا در شهر است و تراژدي اثر در درهمان سكانس جواهرفروشي شكل مي گيرد.
دربرخورد و نگاه مردان و زنان حاضر در مغازه است كه واقعيت بر حسين آشكار مي شود، نه اينكه او بي خبر از واقعيت باشد كه او كارش پرسه زدن در خيابان هاي همين شهر است... و همين خيابان هاست كه او را در خود له كرده است.ولي دران نگاه تحقيراميز مرد جواهر فروش است كه تير خلاص به قهرمان ماجرا شليك مي شود.
طلاي سرخ فيلمي است درمورد شهري كه مردمانش با نگاه هاي هرروزه شان در حال دريدن همديگرند.كاري كه جعفر پناهي در فيلم مي كند ساختن گونه اي حس است.حسي كه از پرسه زدن در اين شهر اشفته به ادمي دست مي دهد و غرابت فيلم از همين جا مي آيد.


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 16:50  توسط حسین حیدری نسب  | 

موضوع نقد : فيلم طلاي سرخ به كارگرداني جعفرپناهي

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 14:36  توسط حسین حیدری نسب  | 

در این قسمت سعی شده است علاوه بر نظریات ژاک لنار، مطالب دیگری در توضیح نظریات گلدمن در خصوص آفرینش ادبی ذکر شود.

بیشینۀ اگاهی ممکن، مقوله ای است جامعه شناختی که بنیاد نظریۀ گلدمن در این مورد را تشکیل می دهد. بنابراین ابتدا ضروری به نظر می رسد که این مفهوم و موارد مربوط به آن تشریح شود.

_ آگاهی ممکن و اگاهی واقعی

گلدمن میان آگاهی ممکن و آگاهی واقعی تفاوت قائل بود. همچنان که مارکس به این تفاوت اشاره کرده بود : مارکس در بخشی معروف از کتاب خانوادۀ مقدس به آن استناد می کند و توضیح می دهد که نباید اندیشۀ این یا آن کارگر را یا حتی مجموع طبقۀ کارگر را در لحظه ای معین با اگاهی طبقاتی راستین که با منافع واقعی طبقۀ کارگر سازگار است یکی دانست. این آگاهی راستین عبارت است از : اگاهی به رسالت تاریخی پرولتاریا : نگرش واقعی یک طبقه، آن گونه که در موقعیتی معین پدیدار می شود، حاصل شماری از متغیر هایی است که ممکن است در پی دگرگونی این موقعیت، دگرگون یا محو شوند.در مقابل آگاهی ممکن یا بالقوه، با سرشت طبقۀ اجتماعی و با ذات موجودیت طبقاتی او گره خورده است و فقط هنگامی دگرگون یا محو می شود که طبقه دگرگونی اساسی یابد یا محو شود. امکان دارد آگاهی واقعی از آگاهی ممکن و بالقوه دور شود، از ایدئولوژی دیگر طبقات تأثیر پذیرد و به ویژه در وضعیت بحرانی به آنها نزدیک شود. تردیدی نیست که رابطۀ میان این دو شکل از آگاهی، در طبقات اجتماعی مختلف و نیز در درون هر طبقه، تغییر می کند.( « گلدمن، لوسین...[ و دیگران ] ، جامعه، فرهنگ، ادبیات، ترجمۀ محمد جعفر پوینده، ، تهران: نشر چشمه، 1376 )

بیشینۀ آگاهی ممکن از زبان خود گلدمن را می توان این گونه توضیح داد:  هر گروه اجتماعی آگاهی و ساختارهای ذهنی خود را در پیوندِ نزدیک با عمل اقتصادی، اجتماعی و سیاسی خویش در درون مجموعِ جامعه می پرورد. اما آگاهی جمعی بی تردید بیرون از آگاهی های فردی وجود ندارد. هر فردی عضو چندین گروه است به نحوی که آگاهی او آمیزه ای یکتا و خاص از عناصر آگاهی هایِ جمعیِ گوناگون و اغلب متضاد است. به علاوه از گروه هایی نیز تأثیر می پذیرد که به پایگاه اجتماعی او تعلق ندارند. بنابراین آگاهی جمعی فقط به صورت واقعیتی بالقوده در آگاهی یکایک افراد گروه وجود دارد. واقعیتی که جامعه شناس می تواند آن را از رهگذرِ بررسی گروه به عنوان یک کل، روشن سازد. در نتیجه آگاهی جمعی در هر حال نوعی گرایش است نه یک واقعیت تجربی. (ص 69  و 86 )

گلدمن در ادامه به این موضوع اشاره می کند که : اگر چه آگاهی واقعی گروه های اجتماعی فقط به ندرت و در طی دوره های کوتاه و استثنایی به بالاترین انسجام، یعنی بیشینۀ آگاهی ممکنِ سازگار با نفسِ موجودیتِ گروهِ اجتماعی نزدیک می شود، این بیشینه ممکن است در تفکرات مفهومی ( اندیشه های فلسفی ) یا آفرینش های تخیلیِ تعدادِ _ البته محدودی _ از افراد به طور تجربی و بالفعل بیان شود.همچنین در میان این آفرینش ها که از بخش های نادری هستند که در آن ها جلوه های بیشینۀ آگاهیِ ممکنِ گروه یا به عبارت دیگر، جلوه های بالاترین انسجامِ گرایش هایِ آگاهی گروه به صورت تجربی یافت می شوند، آفرینش های گروه هایی که ساخت آفرینیِ کلیتِ روابط میان انسانها و روابط انسان ها با طبیعت را دنبال می کنند، جهان هایی بسیار منسجم و یکپارچه را تشکیل می دهند، یعنی در عرصۀ مفهومی، به ایجاد نظام های فلسفی می رسند و در عرصۀ تخیلی _ هنگامی که جهانی کاملاً غنی بیافرینند _ به آثار بزرگ هنری.

بر همین اساس گلدمن دو نوع جامعه شناسی آفرینش ادبی را از هم متمایز می کند :

_ جامعه شناسی که بر مفاهیم آگاهیِ جمعی واقعی استوار است و بیشتر در مورد محتوا ها ، کلیشه های ذهنی و بازتاب که احتمالاً در مورد آثار متوسط صدق می کند، کارایی دارد.

_ جامعه شناسی که بر مفاهیم آگاهی جمعی بالقوه، بیشینۀ آگاهی ممکن، انسجام، ترکیبِ دیالکتیکیِ وحدت و غنا استوار است و در مورد بررسی های مربوط به آفرینش هایِ عظیمِ فرهنگی که نقشی مهم در تاریخ داشته اند، کارایی دارد. ( همان، ص 70 )

در توضیح وحدت و غنا باید این گونه گفت که وحدت ( که به جهان بینی ها ارجاع داده می شود ) « اگر به کارکرد انسجام و جزمیت ضروری هر اقدام انسانی ارتباط داشته ، عنصر غنا خصوصاً به کارکرد اندیشۀ انتقادی توجه دارد که دارای اهمیت کمتری نیست و به فراتر از وضع موجود مربوط می شود، به نحوی که ترکیب این دو عنصر مجموعۀ هر اثر بر جسته و مقبول همگان را تشکیل می دهد.»  ( گلدمن، لوسین، نقد تکوینی، ترجمۀ محمد تقی غیاثی، تهران: مؤسسۀ انتشارات نگاه، 1381،ص94 )

بنابراین گلدمن، ضمن تعریف آگاهی جمعی، امکان رسیدنِ آن به بیشینۀ ممکن را امکان پذیر می داند. و خلق یا آفرینش آثار بزرگ هنری و ادبی توسط افراد را منوط به شناخت و رسیدن به همین بیشینۀ آگاهیِ ممکن می داند. بنابراین در اندیشۀ گلدمن، در بررسی آثار بزرگِ اثر گذار در تاریخ ، بایستی به بیشینۀ آگاهی موجود آن زمان رجوع کرد که و توجه به آن، جامعه شناسیِ آفرینش ادبی صورت گیرد.

در این جا لازم است به این موضوع اشاره شود که در اندیشۀ گلدمن با وجود آن که « هر جلوه ای، کار آفرینندۀ فردی آن است، ولی این طرز تفکر و احساس جدا از کارها و رفتار های سایر آدمیزادگان نیست، و فقط از رهگذر روابط بین فردی آن ها، که همۀ محتوا و غنای خود را بدان می بخشند، به وجود می آید و درک می شود.» و برای بیان این موضوع به پاسکال نیز رجوع می کند. پاسکال در این مورد براین نظر است که اجزاء جهان با هم ارتباط دارند و شناخت هیچ جزئی بدون شناخت جزء دیگر و به تنهایی امکان پذیر نیست و این که شناخت اجزاء بدون کل و کل بدون اجزاء محال است. ( گلدمن، لوسین، نقد تکوینی، ترجمۀ محمد تقی غیاثی، تهران: مؤسسۀ انتشارات نگاه، 1381،ص100 )

در توضیح این موضوع که ساختارِ اثر در چه حالتی بازگو کنندۀ ساختار آگاهی جمعی است و نه فرد نویسنده، و سوءتفاهمی که ممکن است در این مورد پیش بیاید که ما همۀ آثار را بازگوکنندۀ آگاهی جمعی بدانیم، گلدمن این گونه بیان می کند که «یک اثر فقط به خاطر آن که از روی روابط آفریننده اش با مجموعۀ زندگی اجتماعی درک می شود، هنوز بیان آگاهی جمعی نیست. این نکته در مورد هر عنصر دنیای انسانی، و حتی جهان هستی ، چه دربارۀ برجسته ترین شاهکار، چه دربارۀ عجیب ترین اثر، در نهایت امر در مورد یک دیوانه نیز صتادق است. یک رفتار یا یک اثر، فقط تا آن جا بیان کنندۀ آگاهی جمعی است که ساختار بیان شده در اثر، نه ویژۀ نویسنده، بلکه ساختار مشترک اعضاء گوناگونه باشد که گروه اجتماعی را تشکیل می دهند » ( همان، ص101 )

شناخت آگاهی ممکن و مرزهای آن برای اندیشۀ جامعه شناختی و یا هر عمل دیگر که ممکن است به کمک  مخاطبین انجام شود بسیار مهم است. مثلاً؛ لنین در انقلاب 1917 بر خلاف آموزه های مارکسیسم به تقسیم زمین میان دهقانان و نه اشتراکی کردن کشاورزی معتقد بود و همین کار را هم انجام داد، چرا که در آن برهه از زمان و در آن مکان خاص، اشتراکی کردن کشاورزی را از محدودۀ آگاهیِ ممکن جامعۀ غیر سوسیالیسم روسیه فراتر می دانست. ( گلدمن، لوسین، نقد تکوینی، ترجمۀ محمد تقی غیاثی، تهران: مؤسسۀ انتشارات نگاه، 1381 )

بنابراین، تحلیل جامعه شناختی بر اساس آگاهیِ ممکن، به این موضوع اشاره دارد که « کسی که می خواهد در زندگی اجتماعی دخالت کند، مهم است بداند در یک وضع معلوم و یک موقعیت مشخص، چه اطلاعاتی را می توان منتقل کرد، چه اطلاعاتی با دگرگونی های کمابیش عمده می گذرند و چه اطلاعاتی نمی توانند عبور کنند » ( همان )

توجه به این موضوع اهمیت دارد که بدانیم، آگاهی ممکن به این که یک گروه چه می اندیشد اشاره ندارد بلکه این موضوع را مد نظر دارد که « بدانیم تغیراتی که ممکن است در آگاهی گروهی رخ دهد کدامند،    بی آن که در ماهیت اساسی آن گروه تغییری پدیدار شود » ( همان )

اهمیت این موضوع را باید در ارتباطی درک کرد که در نظرگاه گلدمن میان شخصِ مسأله دار ( پروبلماتیک )، آثار ادبی معتبر و آگاهی ممکن وجود دارد.

شخص مسأله دار یا پربلماتیک در نظر گلدمن ( که هنرمندان و نویسندگان نیز از این دسته اند )  کسی است که با وجود آن که اندیشه و رفتارش تابعِ ارزشهای کیفی است، نمی تواند اندیشه و رفتار خود را « از وجود میانجیِ تباه گری که بر مجموعۀ ساختار اجتماعی تأثیر عام دارد » در امان بدارد. این افراد با وجود آن که بیش از هر چیز « تابعِ کیفیتِ کار و آثارشان » هستند اما نمی توانند اندیشۀ خود را از تأثیر بازار و پذیرشِ جامعۀ شیءواره کاملاً در امان بدارند. بنابراین شخص پروبلماتیک، « انسانی است مسأله دار، یعنی منتقد و مخالف جامعه » . .( « گلدمن، لوسین...[ و دیگران ] ، جامعه، فرهنگ، ادبیات، ترجمۀ محمد جعفر پوینده، ، تهران: نشر چشمه، 1376 )

بنابراین شخص مسأله دار، کسی است ایستاده در میان ارزشهای کیفی یا مقوله های مربوط به کیفیت ( که     توجه اش  به کیفیت بیشتر است ) و کمیتی که توسط بازار و دنیای مبادله در جوامع بورژوا بر انسانها و زندگی آنها مسلط می شود. شخص پروبلماتیک کسی است که اندیشه و رفتارش تحت نفوذ ارزش های کیفی قرار دارد؛ هر چند که ممکن است نتواند رفتار خود را از تأثیر کلی « میانجی تبهساز » دور نگهدارد.

گلدمن بر این باور است که اشخاص پروبلماتیکِ رمان نویس، از میان قشر متوسطی برخاسته اند که در شرایطی خاص دچار « نارضایتی عاطفیِ مفهوم بندی نشده و اشتیاقِ عاطفی به دست یابیِ مستقیم به ارزش های کیفی » شده است؛ و رمان محصول این وضعیت خاص و جهت گیری خاص است.( همان، ص 333) 

اما این که چگونه ارزشهای کیفی، عنصر سازندۀ رمانِ شخص مسأله دار می شود نیز مورد توجه است. گلدمن در این مورد بر این باور است که « در جامعه های بورژوایی که در آن ها تولید برای بازار حاکم است، مجموعه ای از ارزشها وجود دارند که فوقِ فردی نیستند، اما هدفی عام را دنبال می کنند و در درونِ این جوامع از اعتبار عمومی برخوردارند. منظور، ارزش های فردگرایی آزاد منشانه ای هستند که به وجود بازارِ رقابتی پیوند دارند ( آزادی، برابری و مالکیت خصوصی در فرانسه، «پرورش آرمانی» در آلمان، همراه با مشتقاتشان: دیگرپذیری، حقوق بشر، رشد شخصیت و مانند آن ها ) بر مبنای این ارزش ها، مقولۀ   زندگی نامۀ فردی گشترش می یابد و به عنصر سازندۀ رمان بدل می شود.( همان، ص336)

اندیشۀ بورژواییِ شیءواره دارای دو نوع ارزش است که به عنوان درون مایه های آگاهیِ جمعی، باعث خلق قهرمان رمان می شود که شخصیتی مثبت است و از ارزش هایی دفاع می کند که در عرصۀ فلسفی و نظری به صورت مفاهیم خاص ایدئولوژی بورژوایی بیان شده است. .( همان، ص337)

_ ارزش های راستین مثل فردگرایی و ...

_ ارزش هایِ گاه صرفاً قراردادی که آن ها را لوکاچ شکل های افراطیِ آگاهی کاذب و هایدگر پرگویی نامیده است

بنابراین می توان گفت؛ حضور شخص پروبلماتیک در رمان به عنوان ژانر ادبی مسلط در جوامع بورژوا ، به دلیل درک او از تناقض های موجود میان کلیشه های راستین و قراردادی مربوط به ارزش ها و     محدودیت هایی که جامعه بورژوا برای دست یابی به تکامل در پرتو این ارزش ها ایجاد می کند و همچنین تجربه های شخصیِ شخصِ مساله دار، به دلیل تعلقش به قشر متوسط که دچار تناقض های عاطفی و احساسی می باشد، بسیار زیاد است تا حدی که رمان، صورتِ فرد مسأله دار را به خود می گیرد.

گلدمن این صورت از رمان را انتقادی و مقابله گر می داند و بیان می دارد که؛ این گونه رمان ها شکلی از پایداری در مقابل جامعه بورژوایی هستند؛ و البته این پایداری را به « واقعیت های روانیِ عاطفی و غیر مفهومی و غیر آگاهانه » ارجاع می دهد و بر این باور است که، رمان که با بورژوایی پیوند دارد، در جامعه غرب نتوانسته است بیان گرِ آگاهی واقعی و ممکن باشد. و دلیل آن را وابستگی اندیشه و جامعه بورژوازی به فعالیت های اقتصادی می داند و آن را غیر تاریخی و نامقدس خطاب می کند، « اندیشه ای که به نفیِ هر امر مقدس _ خواه امر مقدس آسمانی در دین هایِ استعلایی یا امرِ مقدسِ حلولی آیندۀ تاریخی _  گرایش دارد ».

گلدمن با وجود تأکیدش بر نیاز به وجود « گرایش به فراروی از فرد و جست و جویِ ارزش های کیفی فوقِ فردی » برای خلق آثار بزرگ و راستین ادبی و عدم وجود آن در اندیشۀ بورژوا به دلیل عقل باوریِ بیش از حد که در بهترین شکل و عالی ترین جلوه های خود نیز از وجودِ هنر غافل است، بر این باور است

که ارزش های موجود در آگاهیِ جمعی بورژوا  ( راستین و قراردادی ) ، توانسته است به موازات و در کنار صورت راستین رمان، ادبیاتی را بیافریند که « سرگذشت فردی را بازگو کند و طبعاً قهرمان مثبتی را در بر داشته باشد » ( همان، ص 337 )

منظور گلدمن از قهرمان مثبت « شخصیتی است که در جهان اثر به طرزی آگاهانه و از طریق اندیشه و عمل نمایندۀ ارزش هایی است که گردانندۀ این جهان است » ( گلدمن، لوسین، نقد تکوینی، ترجمۀ محمد تقی غیاثی، تهران: مؤسسۀ انتشارات نگاه، 1381،ص114 )

البته باید به این مطلب اشاره شود که گلدمن ضمن توجه به تحولات جامعۀ سرمایه داری و دگرگونی های تاریخی آن، سعی می کند تحولات رمان را با توجه به سرنوشت فرد در سه مرحله ای که برای تکامل سرمایه داری قائل است مورد بررسی قرار دهد. « مرحلۀ اول: سرمایه داری آزاد که با خیزش فردگراییِ مبتنی بر اصل آزادی عمل ( آزاد گذازی ) و اقدام و ابتکار فردی مشخص می شود. مرحلۀ دوم: پیدایش سرمایه داری انحصارها ( در اواخر سدۀ نوزدهم و اوایل سدۀ بیستم ) که حذف هر گونه اهمیت اساسی فرد و زندگی فردی در درون ساختارهای اقتصادی، و در نتیجه در مجموعۀ زندگی اجتماعی را در پی دارد. مرحلۀ سوم : تکامل نظام های دخالت دولتی و ساختکارهایِ تنظیمِ خودکار که به حذف هر نوع ابتکار فردی یا گروهی می گرایند . این زمانِ پیدایش سرمایه داری سازمان یافتۀ دولتی و جامعۀ دستکاری شده است » .( « گلدمن، لوسین...[ و دیگران ] ، جامعه، فرهنگ، ادبیات، ترجمۀ محمد جعفر پوینده، ، تهران: نشر چشمه، 1376، ص 129 )

رمان مبتنی بر سرنوشت فرد مسأله دار مربوط به دوران اول است. در رمانِ مربوط به مرحلۀ دوم، شخص پروبلماتیک یا مسأله دار ( که در پی یافتن ارزش های راستین برآمده است ). حذف می شود. و در سومین مرحله، قهرمان تحت تسلط ایدئولوژی ها بر ارزش های فردی، از رمان حذف می شود. که البته به نظر گلدمن، « در عرصۀ صورت ادبی، ناپدید شدن قهرمانِ پروبلماتیک صبعاً کنار گذاشتن ساختار حقیقتاً رمانی را  در پی دارد؛ به این ترتیب ، روزگار تحقیر و امید [ نام دو اثر از آندره مالرو که بیشتر در دورۀ دوم تکامل سرمایه داری می نوشت و گلدمن به تفصیل این آثار را مورد بررسی قرار داده است ]، دیگر رمان به معنای دقیق کلمه نیستند، بلکه صورت های حد و وسط میان حماسه و تغزلند.» ( همان، 133)

گلدمن بر این باور است که جامعه شناس ادبیات باید به فرم رمان و ساختار محیط اجتماعیی که فرم رمان در آن شکل گرفته است « یعنی رابطۀ رمان به مثابۀ نوع ادبی و جامعۀ فردگرایِ مدرن » توجه کند. وگرنه این موضوع که رمان «نوعی  زندگینامه و وقایعنامۀ اجتماعی است » کاملاً بدیهی به نظر می رسد و جامعه شناسان ادبیات نیز توانسته اند نشان دهند که « این وقایعنامۀ اجتماعی کمابیش جامعۀ عصر خود را منعکس کرده است » که البته برای این کار نیاز نیست که حتماً جامعه شناس باشیم. این موضوع، همچنین در مورد مارکسیستهایی که سعی کرده اند با تکیه بر مفهوم شیءوارگی، رمان را به گونه ای جامعه شناسانه مبتنی بر تحلیلشان از شیءوارگی تحلیل کنند، صدق می کند. گلدمن مبنای این نوع تحلیل ها را در برقراری « پیوند برخی از عناصر محتوای ادبیات رمانی و وجود واقعیتی اجتماعی که این عناصر آن را تقریباً بدون جابه جایی یا به یاری جابه جایی کمابیش روشنی،منعکس می کند» می داند؛ که نسبت به این گونه تحلیل ها انتقاد می کند، و ارتباطی که گلدمن سعی می کند میان ساختار رمان و ساختار جهان اجتماعی(همان طور که پیر و.زیما می گوید، میان رمان نو و واقعیت های اجتماعی _ اقتصادیِ سرمایه داری سازمانی ) برقرار کند از همین پیش فرض او ناشی می شود: به نظر ما فرم رمانی در واقع برگردان زندگی روزمره در عرصۀ ادبی است، برگردان زندگی روزمره در جامعۀ فردگرایی که زادۀ تولید برای بازار است.  میان فرم ادبی رمان...و رابطۀ روزمرۀ انسان ها با کالاها به طور کلی، و به معنایی گسترده تر، رابطۀ  روزمرۀ انسان ها با انسان های دیگر، در جامعه ای که برای بازار تولید می کند،همخوانی   دقیق وجود دارد.» ( گلدمن، لوسین، جامعه شناسی ادبیات: دفاع از جامعه شناسی رمان ، ترجمۀ محمد جعفر پوینده، تهران: هوش و ابتکار، 1371، ص 29 )   

بنابراین، با توجه به مطالب ذکر شده می توان گفت؛ در اندیشۀ گلدمن، رمان محصول وضعیتی یا ساختار خاصِ اجتماعی است که در آن شخص پروبلماتیکِ خلق می شود، و این شخص ضمنِ توجه به بیشتینۀ آگاهی ممکنِ طبقه ای خاص یا جامعه، ژانر رمان ، که صورت شخص پروبلماتیک را به خود می گیرد،خلق می کند که نوع غالب ادبی در جامعۀ بورژوایی می باشد و در شکل معتبر خود « زادۀ نیاز به بیان مسائل واقعی و واقعیت های ضروری برای نویسنده و برای گروه اجتماعی هستند که او ساختارهای ذهنی و نظرگاه هایشان را بیان  می کند »  .( « گلدمن، لوسین...[ و دیگران ] ، جامعه، فرهنگ، ادبیات، ترجمۀ محمد جعفر پوینده، ، تهران: نشر چشمه، 1376، ص 328 )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 13:48  توسط حسین حیدری نسب  | 

جورج لوکاچ (Gyorgy Lukacs) فیلسوف و اندیشمند مردد مجارستانی درابتداء بیشتر آثار و مکتوباتش موضع « آنچه را که گفته ام نمی دانم درست است یا نه» را به انحاء مختلف اتخاذ می کند. او همواره برا این امر تاکید داشت که معرفت و شناخت نسبت به تاریخ امریست نسبی و با گذر زمان صورتبندی های شناخت دستخوش تغییر می گردند. لوکاچ نظریه را با تاریخ درهم تنیده ومعرفت ما را به شرایط تاریخی وابسته می دانست نه شرایط فردی ،از دیدگاه او جوامع مختلف در مراحل متفاوت تاریخی اشکالی متفاوت از معرفت را پدید می آورند. بنابراین می توان بنابراین می‌توان تردید و احتیاط لوکاچ را در بیشتر آثارش ناشی از این دیدگاه او بر معرفت دانست .اما لوکاچ بر این نظر بود که ما در هر دوره تاریخی می بایست دست به انتخاب بزنیم و از اشکال متفاوت شناخت آن معرفتی را برگزینیم که جامعیت

(Comprehensiveness) داشته باشد و او این معیار را معرفت بر کل می دانست. لوکاچ با تاسی به هگل شناخت کلیت را معتبر برمی‌شمرد به سبب آنکه در این نوع شناخت سوژه و ابژه شناخت همسانند.از نظر او واقعیت تنها به عنوان کلیت، قابل شناخت است و تنها ذهنی که خودش عین کل است ،قادر به ادراک می باشد. بنابر این آگاهی شناخت، یک ابژه(عین) متقابل نیست بلکه همان خود آگاهی ابژه است. بنظر من این کلید شناخت اندیشه جورج لوکاچ است چه اندیشه های لوکاچ جوان که به رمان و نقد ادبی گرایش داشت و چه لوکاچ متاخر که نظریاتش در فضای سیاسی تولید می شد.

 

جورج لوکاچ در دوره اول که تحت تاثیر ایدئالیسم آلمانی و اندیشمندانی چون زیمل،وبر و بلوخ بود به نوشتن کتابهای : " جان و صورت ،فرهنگ زیباشناسی و..." اقدام نمود. او برای انضمامیت اثر هنری دو ویژگی عمده را لحاظ می کرد اول آنکه هر چیز بر اساس تجربه فردی دریافت می شود دیگر آنکه تنها کلیت آن چیز دریافت می گردد. او نقل روایت

(narrative form) را درسه ژانر صورتبندی می کند.

 

1- ژانر حماسی : هنگامی که معنا یا ماهیت با هستی انضمامی انسان یا زندگی روزمره او یکی است در این ژانر زندگی روزمره با همه جزئیاتش به نظر با معنا و قابل فهم

می آید.در حماسه میان ذهن / عین – درونگرایی/برونگرایی – معنا / زندگی و... هیچ شکافی نیست و انسان در یگانگی مطبوع با جهان به سر می برد این ژانر با ژانر کلاسیک هگل در صورتبندی او از هنر مطابقت دارد.در حماسه همه چیز بی پایان است و جان آدمی به دنبال حادثه و ماجراست او از خطر واقعی و رنج غافل است بنابراین او به فکر یافتن خویش نیست ،سفر در خارج او و در دنیایی بیرونی و عینی جریان دارد: در این ژانر معنا و زندگی با هم تنیده شده اند.

 

2- ژانر تراژدی: معنا و زندگی مقابل هم قرار دارند و زندگی جایگاه معنا نیست و معنا از جهان رخت بربسته  و تنها در لحظه خاص و بحرانی تراژدی است که وحدت معنا و زندگی میسر می شود و قهرمان تراژیک معنای زندگی را فقط در لحظه زجروحرمان خویش می یابد:(خود آگاهی انسان ) و جهان دشمن اوست. لحظه خاص و بحرانی تراژدی همچون معنای تروما در بحث لکان است که سوژه با "امر واقعی" مواجه می شود همچنین با ژانر رمانتیک هگل در همان صورت بندی هنر ژانر تراژدی همخوانی دارد

 

3- ژانر فلسفی: هنگامی که معنا و زندگی هر دو ناپدید می شوند،زندگی روزمره فاقد ارزش است ، معنا و ماهیت در اقلیم فکری محض جا دارندکه هیچگاه تحقق نمی یابد و با ژانر" کنایی" هگل می توان آن را یکی دانست.

در ژانر حماسی اسطوره تولید می شود در ژانر تراژدی رمان معنا می یابد و فلسفه محصول ژانر فلسفی است.

از دیدگاه لوکاچ رمان حماسه جهانی است که معنا یا خدایان از آن رخت بربسته اند و از شکل قطعی و مشخصی برخوردار نیست وپیرو قوانین خاصی نیز نمی‌باشد. درژانر حماسه قهرمان در مسیر گذشته اش،خود جزئی از جهان معنا است اما قهرمان رمان همواره یک فرهنگرای منزوی باقی می ماند و با قهرمان تراژدی موقعیت مشابه و یکسانی دارد قهرمان رمان پرسشگر است او در جستجوی معنا و حقیقت گمشده است. هدف او معنا بخشیدن به جهان بیرونی و تجربه هایش می‌باشد ، قهرمان رمان دیوانه ایست که رمان سرگذشت اوست و برعکس ژانر حماسه تنها ذهن رمان نویس است که می کوشد به کل اثر وحدت ببخشد . رمان ارزش اخلاقی دارد چرا که انسان در جستجوی جهانی بهتر است .

 

لوکاچ تلاش می کند تا خود رمان را نیز تیپ بندی بکند : 1- ایده آلیسم مجرد .2- رومانتیک سرگردان.

 

 در ایده آلیسم مجرد، محتوا از جهان عینی تغذیه می شود و قهرمان رمان هنوز به شکلی راسخ به معنا زندگی و جهان معتقد است.دن کیشوت نمونه بارز این قهرمان است

 

اما در رومانتیک سرگردان تاکید بر روی جان و روح قهرمان و روی تجربه ذهنی اوست . انسان و قهرمان رمان دنیا را بر اساس آگاهی خودشان درک ، دریافت وتغییر می خواهن بدهند.(تربیت احساسات فلوبر)

 

لوکاچ طرفدار انسان رمان تراژیک است انسانی که حرکت می کند نه برای شناخت جهان درون بلکه برای تغییر جهان بیرون ،تنازع انسان تاریخ است نه ناکجاآباد و مابعدالطبیعه .این گرایش لوکاچ به رئالیسم سبب آن شد که او با مدرنیسم و ادبیات مدرن مخالفت کند در واقع او طرفدار مشی ،فرهنگ و هنر فئودالیسم است و سرمایه داری را به تولید انبوه آثار هنری از خویش بیگانه کننده و بی ارزش و دروغ به آرمانها و افکار اولیه متهم می کند. او با ناتورالیسم نیز مخالف بود و آن را کپی و عکس برگردان مضحکی از واقعیت می دانست و به لایه های زیرین بی توجه . لوکاچ به تمجید از آثار بالزاک ،تولستوی ،گوته و شکسپیر  می پرداخت چون آنها را اندیشمندانی رئالیسم می شناخت.

 لوکاچ جوان در بررسی روایت ورمان همواره انسان را در مقابل طبیعت قرار می دهد و تقابل را بین انسان و طبیعت می بیند او در سالهای بعد خود تقابل انسان با انسان را مطرح کرد. اگر خوب بنگریم او در بازسازی نظریه ش ، سرمایه دار و سرمایه داری را جایگزین جهان بیرونی و طبیعت و پرولتاریا را جایگزین قهرمان رمان می کند. او با تکیه بر نظریه بتواره سازی مارکس ،نظریه شی شدگی خود را مطرح می کند .از نظر لوکاچ : شی شدگی نه تنها در بعد اقتصادی و روابط تولید بلکه در تمام شئون زندگی انسان رخ می دهد. لوکاچ معتقد است که پرولتاریا و تنها پرولتاریا در موقعیتی است که توانایی ادراک جامعه سرمایه داری به عنوان یک کل را داراست وکارگر تنها زمانی می تواند بر وجود خویش در جامعه آگاهی یابد که از کالابودگی خود آگاه شود. بنابراین آگاهی کارگر ،خود آگاهی کالابودگی اوست و به خوانشی دیگرخودشناسی و خوداکتشافی جامعه سرمایه داری که برتولید و مبادله کالا مسلط است.اما چرا لوکاچ چنین جایگاهی برای کارگر قائل است چرا او کارگر را در این کلیت سوژه و ابژه همسان می پندارد ؟

 

 لوکاچ پرولتا ریا را ابژه کامل می داند که توان شناخت جامعه و کلیت آن را دارد زیرا شناخت کارگر از موقعیت اش مستلزم شناخت مجموعه روابطی است که خود به عنوان کالای مطلق منبع آن می باشد . در اصل لوکاچ همه چیز سرمایه داری را در وجود کارگر می داند پس کارگر انسان نا آگاهیست که توسط انسان دیگر به استثمار گرفته شده است و ازین بعد کارگر هستی وجودی سرمایه داری را تشکیل می دهد بدون آکاهی و هنگامی که پرولتاریا این ابژه کامل بتوان به خویش آگاه شود در اصل به کل جامعه شناخت و معرفت می یابد.

 

از دیدگاه لوکاچ فرآیندی که کارگران به موقعیت واقعیشان در جامعه آگاهی می یابد از نوع فکری

(intellectual ) است .آگاهی کارگر باید در عمل(praxis) تجلی یابد . او خود آگاهی کارگر را دارای پیامد عملی میداند.«کنش آگاهی، صورت عینی ابژه خود را دگرگون می سازد» . در اصل از نظر لوکاچ کارگران در نبرد های طبقاتی به ناچار شرایط اقتصادیشان سازماندهی می شوند و آگاهیشان را متحول می سازند و در نهایت ساختار شی شده جامعه سرمایه داری باژگونه خواهد شد.

 

اوهمچنین دیالکتیک مارکسیستی را مبتذل می داند زیرا که رابطه زیر بنا و روبنا را یک رابطه یکسو می پندارند در حالی که از دیگاه لوکاچ این رابطه یک تعامل است ویک ارتباط دوسویه می باشد. در نظریات لوکاچ و فرآیند آن هسته اصلی که همان کلیت باوری شناخت و تعامل دوسویه زیر بنا و رو بناست دستخوش تغییر نمی شود و آنچه تغییر می کند موضوعات مورد بررسی اوست.

 

لوکاچ خود مانند انسان ایده آلیسم مجرد "قهرمان رمان" به معنای جهان و زندگی بیرونی معتقد است وپرولتاریا را ابزار مناسب تغییر جهان و رسیدن به جهانی بهتر می داند .

 

اما همانگونه که خود لوکاچ مطرح می کند معرفت و شناخت ما با ادغام شدن در نظام بزرگتری از شناخت تغییر می کند و شناخت ما مطلق نیست و همواره جنبه درست و غلط دارد و معرفت ما ،معرفتیست تاریخ مند.

 

لوکاچ با نظریاتش توانست اثری شگرف در مکاتب و نحله های مختلف علوم اجتماعی،فلسفی،سیاسی،ادبی و... بگذرد و هنوزاهنوز نیاز به مطالعه وبازسازی نظریات او با وضعیت معاصر احتیاج است و از رویکرد او می توان بسیاری از پدیده های اجتماعی را بررسی و تحلیل نمود.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 13:30  توسط حسین حیدری نسب  | 

لوکاچ با ایجاد پیوند میان فلسفۀ اومانیستی ( انسان محوری ) پرولتری و هنر سترگ، اصالت را به هنری می دهد که همچون مارکسیسم سعی در به روی صحنه آوردن تمامیت انسان و انسان جامع در مجموع دنیای اجتماعی دارد. او بر این نظر است که ادبیات ( رمان به عنوان نوع غالب در هنر مدرن بورژوازی ) به عنوان شکلی از هنر سترگ نیز باید همچون انسان محوری پرولتری « انسان را در جامعیت خویش، برقراری هستی بشری در تمامیت اش، در دل خود زندگی، حذف عملی و حقیقی پژمردگی و پراکندگی هستی بشری » ( که ریشۀ این پژمردگی و پراکندگی را در طبقاتی بودن جامعه می داند ) بیان کند، و به عنوان مسائل مطرح، به آن بپردازد. و مبنای زیبایی شناسی کلاسیک مارکسیست را همین ها می داند. و از همین منظر است که لوکاچ از رئالیسم به عتوان رئالیسم سترگ راستین یاد می کند و در مورد آن بر این نظر است که « انسان و جامعه را از دیدگاهی صرفاً انتزاعی و ذهنی به نمایش نمی گذارد، بلکه آن ها را در تمامیت پویا و عینی شان به روی صحنه می آورد... رئالیسم مستلزم انعطاف پذیری، ترسیم همه جانبۀ اشخاص، زندگی مستقل انسان ها و روابط آنان با یکدیگر است... ». و همین است ارتباط دنیای متن ادبی با دنیای بیرون و واقعی؛ که بتواند انسان ها را در تمامیتشان به نمایش درآورد. و شاید بتوان گفت؛ همین است نظر جامعه شناختی ادبی لوکاچ؛ که « اصلِ هنر، دقیقاً در ناب ترین حالت خود، مجموعه ای از جنبه های اجتماعی، اخلاقی، و انسان محورانه را در بر می گیرد » .

اما در مورد این که هنر یا ادبیات در تقابل با دنیای مدرن و رنگ و لعاب آن به چه شکل      می بایست هویت خود را حفظ و مناسبات خود را تنظیم کند، این گونه بیان می کند که : « رئالیسم به هیج وجه به معنای رد صرف رنگ آمیزی های مختلف که در دل زندگی مدرن گسترش می یابد نیست، و رد پویایی خلق و خوها و حالت های روانی نیست و فقط مخالف آن است که پرستش رنگ و خلق و خوی گذرا، کلیت انسان و خصلت تیپیکِ عینی افراد و موقعیت ها را پاره پاره کند » . لوکاچ بر این نظر است که توصیف بسار مشروح و از نظر ادبی کامل خود فرآیندهای فیزیولوژیکی( اعم از عمل جنسی، شکنجه ها یا دردها ) برای هنری که قرار است هنر و رسالت آن، کشف و نشان دادن راه رهایی بشر باشد، اصلاً کافی نیست؛ چرا که به تعدیل سرشت اجتماعی، تاریخی و اخلاقی انسان و نشان ندادن ستیزه های انسانی در پیچیدگی و تمامیتشان ( ستیزه هایی که تمام مسیر را روشن می کنند ) می انجامد. و پیوند ناگسستنی میان زندگی روانی و درونی انسان با سازنده های تاریخی و اجتماعی را نادیده می گیرد . و از همین منظر است که لوکاچ روان _محوری( و همچنین تن_محوری ناتورالیسمی ) را که بدون توجه به عوامل تاریخی و اجتماعی و با تکیه صرف به خود و فقط با بسط حرکت درونی خود به حیات خود ادامه می دهد را جنبه ای انتزاعی، تباه کننده و محدود کننده در نمایش انسان جامع می داند. 

لوکاچ با مرتبط ساختن ادبیات و حیات بورژوازی ( به عنوان مراحله ای تاریخی _اجتماعی ) اظهار می دارد که ادبیات مدرن بورژوازی سعی در جدا کردن انسان خصوصی و انسان عمومی در جامعه دارد و هر چه جامعۀ بورژوازی بیشتر رشد کند این احساس نیز بیشتر تقویت می شود که « افراد از یکدیگر جدا هستند و زندگی درونی روان آدمی، زندگی خصوصی به معنای دقیق، از قوانین خاص و مستقل خود پی روی می کند و کام یابی ها و ناکامی های آن به نحوی هر چه مستقل تر از زندگی اجتماعی جریان می یابد.» اما ادبیات قادر به نمایش زندۀ انسان نخواهد بود مگر در پرتو برقراری این پیوند ناگسستنی میان انسان خصوصی و انسان زندگی عمومی جامعه. و اعتقاد به این که همۀ اعمال، اندیشه ها و احساس انسان ها، پیوندی ناگسستنی با زندگی جامعه، و پیکارها و سیاست آن دارد و به طور عینی از همین جا زاده می شوند و به طور عینی به همین جا منتهی می گردند. لوکاچ با رجوع به نویسندۀ سوییسی ، گوتفرید کلر، که گفته بود « همه چیز سیاسی است » ، همه چیز را سیاسی می داند، البته با ذکر این مطلب که ارتباط انسان ها با سیاست را نه به طور بی واسطه، بلکه به واسطۀ ادراکشان از جهان و تأثیر سیاست در شکل گرفتن توعی خاص از ادراک می داند.

لوکاچ، شکل گرفتن سبک های ادبی مختلف ( مانند رئالیسم و ناتورالیسم و ...) را با تحولات اجتماعی مرتبط می دانست و این تأثیر را با توجه به سبک نگارش ادبی زولا این گونه توضیح می دهد که : « زولا بدین ترتیب گذار از رئالیسم _ به معنای دقیق کلمه _ به ناتورالیسم را انجام می دهد. علت اجتماعی تعیین کنندۀ این دگرگونی آن است که تحول اجتماعی بورژوازی، نویسندگان را از مقام شرکت کنندگان در پیش رفت اجتماعی و فعالان پیکارهای بزرگ زمانه به جایگاه تماشاگران و وقایع نگاران صرف زندگی روزمره فرو کاسته است...» 

لوکاچ برای آفرینش های ادبی توسط آفرینندۀ اثر، تعین اجتماعی قائل بود. لوکاچ با دسته بندیِ دوگانه نویسندگان به دو گروه نویسندگانی که نظاره گر صرف هستند و نویسندگانی که در دل جامعه زندگی می کنند( شرکت یا عدم شرکت نویسندگان در زندگی اجتماعی، درگیر شدن در پیکارهای جامعه یا  نظاره گر صرف بودن، ) ، در این مورد بحث را به پیش می برد؛ و تضادهای جهان نگری نویسنده گان و بازآفرینی صادقانۀ جهان محسوس را در همین می بیند؛ که در نهایت آن را به صورت تضاد موجود میان قشر ژرف و قشر سطحیِ جهان نگری نویسنده بیان می کند و به این مهم اشاره می کند که، فرآیند آفرینش با جهان نگری نظری آفریننده ( جهانی که آنان دریافته و مشاهده کرده اند) در اتباط است. لوکاچ، بر این نظر است که « رئالیسم سترگ و انسان محوری مردمی » در هم آمیخته شده اند و در بسیاری از موارد با وجود تفاوتهایی بر مبنای زمانه و فردیت هنری نویسندگان، توانسته است به عنوان وجه اشتراک همۀ کسانی که رئال می نویسند، به مسائلی بپردازند که « ریشه در مسائل بزرگ زمانۀ خود دارد و نمایش بی رحمانۀ ذات حقیقی واقعیت » است. لوکاچ، با مثال زدن بالزاک به عنوان نویسنده ای که رئال می نوشت، بر این نظر است که ژرفای راستین جهان نگری بالزاک، پیوند فشرده ای با مسائل بزرگ زمانه و رنج های مردم دارد و بیان این ها در وجود و زندگیِ اشخاصِ آثارش ممکن شده است.

لوکاج با تأکید بر جنبۀ اخلاقی شخصیت آفرینندۀ اثر به عنون عاملی مهم در نحوۀ بارنمایی ها، این گونه ابراز می دارد که : « ... این سرسختی و پای بندی به تصویر بی واسطه و ذهنی از جهان، ژرفترین اصل اخلافی ادبی رئالیست های بزرگ است، که تضادی قاطع دارد با آن نویسندگان کوچکی که همیشه در عمل، واقعیت را با جهان نگری خود منطبق می سازند، یعنی در واقع تصویری تحریف شده و کاذب از واقعیت ارائه می دهندو جهان نگری خود را بر این تصویر تحمیل می کنند. این دو قطب اخلاق نویسنده با دوگانگی موجود میان آفرینش راستین و آفرینش کاذب، پیوندی ناگسستنی دارد ... اشخاص داستانیِ رئالیستهای برزگ همین که در تخیل نویسنده نطفه می بندند، زندگی ای مستقل از آفرینندۀ خود به پیش می برند: آنان مسیری را می پیمایند و سرنوشتی پیدا می کنند که دیالکتیکِ درونیِ زندگی اجتماعی و روانی شان مقرر می دارد. کسی که مسیر تحول آفریدۀ خویش را به دل خواه خود هدایت می کند، نمی تواتد رئالیستی حقیقی و نویسنده ای مهم باشد. »

 

لوکاچ بر این باور است که « راه واقعی دست یابی به راه حل هنری، ممکن نیست پیدا شود مگر از رهگذر عشق به مردم، نفرت از دشمنان مردم، افشای بی رحمانۀ حقیقت، و همزمان با آن، از رهگذر ایمان تزلزل ناپذیربه پیش رفت بشر و ملت. » و این گونه به نظر می رسد که رئالیسم توانسته است( و یا شاید هم می تواند) به این نقطه برسد که به عنوان « ادبیات روشنگر ژرفای اوضاع... به ایفای نقشی هدایت گر در نوآوریِ آزادی خواهانۀ ملت ها » ، بپردازد.

لوکاچ در نهایت هدف و وظیفۀ ادبیات و نویسنده را به این شکل بیان می کند که « فرآیند آزادسازی سیاسی و اجتماعی جهان به نحوی فزاینده به پیش می رود، اما ابرهای ارتجاع هنوز بر اندیشۀ توده های عظیمی سایه می افکنند. این اوضاع مسئولیتی بزرگ را بر دوش ادبیات می گذارد. برای نویسنده کافی نیست که فقط نگرش سیاسی و اجتماعی روشن داشته باشد، برای او نگرش ادبی روشن نیز به همان اندازه ضروری است ». لوکاچ وجود پیش داوری های اجتماعی و زیبایی شناختی و فشار نیروهای اجتماعی را مانعی برای دست یابی نویسنده به بالاترین حد ممکن رئالیسم ( و به نوعی، نگرش ادبی روشن ) می داند. 

با توجه به مطالب ذکر شده می توان این گونه دریافت که جورج لوکاچ به عنوان یکی از نظریه پردازان جامعه شناسی ادبیات، برای ادبیات هدف و رسالت روشنگر بودن قائل است و با ذکر این توضیح که ادبیات و نحویِ بازنمایی ها، ریشه در واقعیتهای اجتماعی و همچنین در جهان نگری آفرینندۀ اثر دارد، بر این باور است که ادبیات قادر به بازنمایی و نمایش انسان تام و نهادهای اجتماعی به صورت مناسبت میان انسان ها است و می تواند دیالکتیک درونی زندگی اجتماعی و روانی را نمایش دهد، که البته این بازنمایی تحت شرایطی خاص و نه آینه گون و منفعل اتفاق می افتد. و وقتی که رمان را به عنوان ژانر غالب ادبی دنیای بورژوازی مطرح می کند، ژانر های ادبی را وابسته به نیازمندیهای واقعیِ تاریخی _ اجتماعی وتحولات عینی در جهان می داند. لوکاچ، همچنین، ارتباط نظام ادبی را با نظام های دیگر مثل سیاست را ارتباطی متقابل و پویا می داند. و گواه این موضوع، اشاره ای است که به کتاب های تولستوی و بالزاک دارد( که در این جا مجالی برای این توضیح نیست ) .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 13:24  توسط حسین حیدری نسب  | 

 
جامعه شناسي ادبيات به عنوان يكي از شاخه هاي تخصصي جامعه شناسي در اواخر قرن نوزدهم شكل گرفت ودر قرن بيستم با انديشه ها و آثار فيلسوف مجارستاني به نام جرج لوكاچ به نقطه عطف خود رسيد. علاوه بر لوكاچ متفكراني چون اريش كوهلر، لوسين گلدمن و ميخائيل باختين هر يك به نوبه خود در شكل گيري و شكوفايي اين رشته سهم بسزايي داشته اند.
جامعه شناسي ادبيات به عنوان يك دانش ميان رشته اي از يك طرف نقطه اوج علوم ادبي است كه به زبان شناسي و فلسفه مرتبط مي شود و از طرفي ديگر با علوم اجتماعي و تاريخ ارتباطي تنگاتنگ دارد.
ريشه هاي جامعه شناسي ادبيات را بايد در فلسفه بويژه فلسفه كلاسيك آلمان جست. چرا كه بسياري از اصول و مباني اين رشته با توجه به عقايد فلسفي كانت، هگل، ماركس و شيلر شكل گرفته است.
جامعه شناسي ادبيات و جامعه شناسي ادبي
«جامعه شناسي ادبيات» كه بخشي از جامعه شناسي عمومي است به «فرامتن» و بهتر بگوييم هرآنچه كه خارج از خود متن است، مي پردازد. در اين حوزه، توليد و توزيع كتاب، خوانندگان، نويسندگان، منتقدان، نهادهاي ادبي و... قرار مي گيرند و اما «جامعه شناسي ادبي » كه يكي از شاخه هاي علوم ادبي است، توجه خود را به «متن و معناي متن» معطوف مي كندو به دنبال گسترش درك متن و تأويل آن است و با رويكردي زبان شناسانه از ديدگاههاي واج شناسي، آواشناسي، دستور زبان، نشانه شناسي و معناشناسي به بررسي متن و معنا و تفسير آن مي پردازد. ژاك دريدا، ميشل فوكو، رولان بارت، ويلتاي و لويي آلتوسر از جمله دانشمندان معاصري هستند كه در اين حوزه فعاليت مي كنند.
درحوزه جامعه شناسي ادبيات دو ديدگاه قابل طرح و مورد بحث است. يكي ديدگاه ماترياليستي و ديگر ديدگاه ايده آليستي كه البته به هر دو ديدگاه انتقاداتي نيز وارد است. ماترياليستها بين ادبيات و جامعه پيوندي بازتابي و مكانيكي برقرار مي كنند و ادبيات را تنها به بازتاب مسائل اجتماعي و بويژه اقتصادي محدود مي كنند. نگاه آنان به ادبيات تك بعدي است و استقلال زيبايي شناختي ادبيات و پديده هاي ادبي را ناديده مي گيرند. در واقع جامعه شناسان ادبيات كه ديدگاهي ماترياليستي دارند با سطحي نگري قادر به درك و تعريف پديده پيچيده اي چون ادبيات نيستند و همچون ديدگاه مجرد ايده آليستي كه مدعي استقلال مطلق آفرينش هنري وادبي است. ايده آليستها ارتباط پيچيده بين آفرينش ادبي با واقعيت اجتماعي را ناديده مي گيرند و آنقدر با ادبيات مجرد و ايده آل برخورد مي كنند كه به روح مطلق مي رسند و از واقعيت اجتماعي دور مي شوند. آنان به كلي منكر پيوند ادبيات با پديده هاي اجتماعي و تاريخي مي شوند.
جامعه شناسي ادبيات سه جزو لاينفك كتاب، اثر ادبي و خواندن دارد كه هر كدام به طور تخصصي در شاخه هاي جامعه شناسي كتاب، جامعه شناسي آفرينش ادبي و جامعه شناسي خواندن مورد تحليل و بررسي قرار مي گيرند.
جامعه شناسي كتاب: در اين حوزه جامعه شناس به شيوه توليد و توزيع كتاب مي پردازد و اينكه چرا كتابي در يك دوره پرفروش تر از دوران ديگر است؟ چرا كتاب خاصي را گروه معيني مي خوانند؟ چرا بعضي كتابها با وجود داشتن ارزش ادبي و هنري مخاطب خود را پيدا نمي كنند؟ چرا فروش كتاب در بعضي جوامع پايين است؟ و جامعه شناس ادبي براي اين منظور به بررسي فعاليت نهادهايي چون دانشگاه، فرهنگستان، كتابخانه ها، محافل ادبي، سانسور و حتي جوايز ادبي مي پردازد كه در توليد و پخش كتاب و حتي آفرينش آن نقش بسزايي دارند.
جامعه شناسي آفرينش ادبي كه به نويسنده برمي گردد و حوزه فعاليت خود را بر روي انديشه و زبان متمركز مي كند، رابطه اي بسيار نزديك با واقعيت اجتماعي دارد. البته اين بدان معنا نيست كه تنها محدود به واقعيت جامعه مي شود.
يكي از موضوعاتي كه در آفرينش ادبي به آن پرداخته مي شود، تحليل رابطه صورت و محتوا است. كه اريش كوهلر آفرينش ادبي را وحدت جدايي ناپذير صورت و محتوا مي داند. و انطباق كامل صورت و محتوا را معياري براي اثرهنري برمي شمارد.
به عقيده كوهلر، اين محتواست كه صورت را مي آفريند و درمقابل صورت نيز آفريننده محتوا است. بدين معنا كه يك محتواي معين نمي تواند در هر صورتي بيان شود. صورت شفاف ترين بازتاب واقعيت است كه تفسير اين واقعيت برعهده محتوا است و به اندازه همين محتوا تابع واقعيت.
جامعه شناسي خواندن:
امروزه يكي از وجوه قابل توجه و بسيار مهم و پيچيده در حوزه جامعه شناسي ادبيات، «خوانش متن» است. «خواندن» در واقع مكالمه اي بين متن و فرامتن است. از ديدگاه «جامعه شناسي خواندن» همانقدر كه كار نويسنده و آفرينش هنري و ادبي او، كاري خلاق است، خوانش از سوي خواننده نيز به همان ميزان به خلاقيت نياز دارد. فرآيند «خوانش» پروسه اي فعال بين متن و ذهن خواننده است يعني ارتباطي تنگاتنگ بين توليد و دريافت اثر.
جامعه شناسي خواندن درپي يافتن پاسخ سؤالاتي اينچنين است: چرا خوانندگان از يك اثر واحد برداشتهاي متفاوتي دارند؟ چرا ازيك اثر ادبي در دوره هاي مختلف برداشتهاي متفاوتي مي شود؟ چه رابطه اي بين ساختار متن و برداشت خواننده مي تواند وجود داشته باشد؟ آيا افق انتظار خواننده در درك و تفسير متن دخيل است؟ عواملي چون تحصيلات، سابقه و پيش زمينه هاي ذهني، موقعيت اجتماعي و سطح طبقاتي خواننده تاچه ميزان در نوع خوانش او و در نتيجه نوع تفسيرش از متن تأثير دارند؟
اثر ادبي ساختاري واحد ندارد تا همه مخاطبان از آن برداشتي واحد داشته باشند. بلكه ساختار حاكم برمتن چند وجهي است و اين چند بعدي بودن متن باعث خوانشهاي متفاوت و درپي آن تأويلهاي گوناگون ازمتن مي شود.
خوانش متن تنها محدود به دريافت پيام متن نمي شود. خوانش متن به معناي توانايي رمزگشايي و رمزخواني از جانب فرامتن است.
ذهن خواننده ذهني منفعل نيست. خواننده با توجه به پيش زمينه هاي ذهني و جهان نگري اش، با توجه به تجربيات آرزوها و انتظاراتش با متن برخورد مي كند. در واقع فرامتن، متن را همانطور مي خواند و درك مي كند كه خودش از متن انتظار دارد.
بدين ترتيب برداشت و تفسير هر خواننده از متن تنها و تنها مختص خودش است و هر متن به تعداد مخاطبان خود مي تواند خوانشهاي متفاوت داشته باشد.
لوسين گلدمن دراين مورد مي گويد: «خالق اثر هنري جمع است». در خلق يك اثر، مؤلف مي تواند يكي ازعوامل يا فاعلها باشد. فرامتن به اندازه نويسنده درخلق و آفرينش اثر نقش دارد. جامعه، مردم، تاريخ، فرهنگ، واقعيت زمانه، خوانندگان هر كدام به اندازه مؤلف در شكل گيري اثر دخيل و سهيم هستند.
ژاك دريدا «خواندن» را نوعي ساخت شكني مي داند. دريدا به دو نوع خواندن معتقد است. خواندن به شيوه كلاسيك كه به درك معناي ظاهري اثر مي انجامد و خواندن به شيوه ساخت شكنانه كه ما را به معناي پنهان اثر مي رساند. و از اين ديدگاه خواندن نوعي تأويل هرمنوتيك است. در حوزه هرمنوتيك هر معنايي نسبي است. معناي يگانه و تغيير ناپذير وجود ندارد. و هر متن برحسب خوانش هاي متفاوت معاني گوناگون دارد كه هيچ كدام معناي نهايي و قطعي نيستند.
تئوريهاي جامعه شناسي خواندن، محصول ادبيات مدرن و فرامدرن است. در ادبيات كلاسيك آنقدر نقش مؤلف و خالق اثر برجسته و غليظ بود كه ديگر جايي براي فرامتن و حتي متن باقي نمي گذاشت. حضور مؤلف در متن آنقدر پررنگ و واضح بود كه متن و فرامتن را درخود حل مي كرد. اما به تدريج در ادبيات مدرن و فرامدرن حركتي براي حذف مؤلف و درعوض برجسته كردن نقش فرامتن صورت گرفت. به طوري كه حكم به «مغلوبيت و مرگ خالق» اثر هنري و ادبي داده شد.
رولان بارت با تئوري «مرگ مؤلف» خود، در واقع خواننده را به عنوان يك نيروي خلاق دوباره احياء كرد، كه نه تنها قدرت دخل و تصرف درمتن را دارد بلكه گاه جاي مؤلف را هم اشغال مي كند.
تئوري مرگ مؤلف نوعي اقتدارشكني است. اقتداري كه در ادبيات كلاسيك از آن مؤلف و خالق اثر بود. و امروزه در ادبيات مدرن يا فرامدرن، اين اقتدار و قدرت از آن فرامتن است.
ژاك دريدا به عنوان يكي از تئوريسين هاي ادبيات پست مدرنيستي، دراين مورد
مي گويد: «هر متن به تعداد فرامتن هاي خود مؤلف دارد. و به تعداد فرامتنها تفسير و معني. بنابراين فرامتن به اندازه نويسنده درنقاط ضعف و قوت متن دخيل است و به اندازه او مسؤول است.
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 12:32  توسط حسین حیدری نسب  | 

 
جامعه شناسي ادبيات كه در كشور ما، شايد هنوز آنچنان كه بايد و شايد شناخته نيست، در سده نوزدهم با آثار مادام دواستال و ايپوليت تن درفرانسه آغاز شده و در سده بيستم رواج بيشتري يافته است. مطالعات اين رشته اغلب با روشهاي گوناگون درمورد تجزيه و تحليل فرهنگ همراه است كه ادبيات را فرايند ناگزير اوضاع واحوال اجتماعي واقتصادي  مي داند.
جامعه شناسي ادبيات، بررسي متون ادبي، از ديدگاه جامعه شناختي است.  ادبيات به معني دانش هاي متعلق به ادب  است و در معناي عام كلمه، غالبا به هر نوع نوشته اي گفته مي شود، مثل بخشنامه ها ، رساله ها، اعلان ها ، اعلاميه ها و آثار تاريخي و علمي و فلسفي و ادبي.
به عبارتي، ادبيات شامل هر نوع از انواع انشاء به نثر يا نظم است كه توسط نويسنده اي خاص در شرايط زماني و اجتماعي خاص به رشته تحرير درآمده است.
از سوي ديگر، جامعه شناسي يا علم مطالعه جامعه، هم مشاهده وهم توصيف پديده هاي اجتماعي و هم تنظيم و كاربرد يك طرح مفهومي همساز، درباره اين پديده ها را شامل مي شود.
 اما بايد دانست  كه جامعه شناسي، به خلاف علوم ديگر از جمله اقتصاد، نظريه هاي منظمي ندارد كه با اصطلاحات رياضي بيان شده باشد، بلكه در عوض تعدادي ازمدلهاي گوناگون دارد، مانند مدل نظريه ساختي كاركردي وابسته به تالكوت پارسونز و رابرت مرتون، مدل هاي نظريه تكاملي – تكنولوژي ، مدلهاي بوم شناختي به عنوان تئوريهاي متاخر و تعداد رو به افزايش مدلهاي رياضي كه سعي دارد رابطه ها يا متغيرهايي را قالب بندي كند كه در مدلهاي ديگر بيان شده اند ، در اين ميان چند فرد شاخص وجود دارند كه ازنظرات آنها به عنوان نظرات كلاسيك نمي توان چشم پوشي كرد، از جمله:
- براي كارل ماركس، هر ساخت اجتماعي ، ساخت طبقاتي به شمارمي آمد و تاريخ همه جوامع، تاريخ مبارزات طبقاتي بود. ماركس در روش شناسي بنيادي اش استدلال مي كند كه هستي اجتماعي انسان ، تعيين كننده هوشياري اوست و ايدئولوژي صرفا يك روساخت بوده و مناسبات اقتصادي زيربناست.
-  از ديدگاه هربرت اسپنسر كه جامعه را به صورت سازواره اي مي ديد، هدفش ساختن يك شكل شناسي اجتماعي جوامع به اعتبار ساخت و كاركردشان بود. از ديداو وظيفه جامعه شناسي بدست دادن گزارشي بود از اينكه چگونه، آحاد نسلهاي متوالي توليد و پرورده شده و براي همكاري آماده مي شوند.
- براي ماكس وبر، فرد شاخص ديگر جامعه شناسي ، كانون توجه بر انواع كنش است كه از آنها، كنش اقتصادي و حقوقي، كنش عقلي و دين كنش غير عقلي بود. وبر بر تعيين انواع مختلف مرجعيت( سنتي، كاريزماتيك و عقلي)، انواع مختلف قدرت (ساخت يا نيرو يا سلطه هماهنگ) ، تكامل ديوانسالاري (پدرسالارانه ، پدر نسبي و قانوني – عقلي) و انواع سلوك عقلي علاقمند بود. او بسيار علاقمند بود كه فرايند پيچيده عقلاني شدن امور در جوامع مدرن را بگشايد.
- كنجكاوي و تجزيه و تحليل درباره اينكه اجزاي جامعة مورد اشاره نويسنده متن ادبي چگونه به هم چسبيده است و كنجكاوي درباره حقايق عملي زندگي اجتماعي كه درمتن ادبي به تحرير كشيده شده است و تعامل و كنش اجتماعي شخصيتهاي متن در حوزه جامعه شناسي ادبيات قرار مي گيرد كه به وسيله نظريه ها و الگوهاي جامعه شناسي انجام مي شود.
اما همانند سازي  اصطلاحات جامعه شناختي در بررسي متون ادبي براي همه جوامع امكان پذير نيست و به نظر نگارنده مسئله مهم درنظر گرفتن ساخت و روابط اجتماعي جامعه مورد بررسي است.
در نوعي از جامعه ، روابط به صورت ابتدايي، مشابهت نيرومندي درنگرشها و در جهت گيري آن به گذشته وجود دارد.
- در اين جوامع از «فرهنگ بي چرا» در عرصه خانواده و روابط اجتماعي ، از «فرهنگ شبان – رمگي» در حوزه سياست و «فرهنگ تنبيه» به جاي ترميم در حوزه تربيتي و «فرهنگ گريز از ذهنيت انتقادي» در حوزه تعقل مي توان نام برد.
 درنوعي ديگر  از جامعه ، روابط غير شخصي ، ديوانسالارنه، تفكيك شده ، باز  و متحرك است و مردم به آينده نظر دارند تفكر انتقادي در حوزه عقل جريان يافته و افراد در عين داشتن هويت فردي، منافع جمعي را نيز درنظر دارند.
به اين ترتيب كاركرد جامعه شناسي ادبيات در اين دو جامعه كاملا متفاوت خواهد بود و نظريه هاي جامعه شناختي نتايج بسيار متمايزي را بدست خواهد داد. مثلا در جامعه آلماني با«فرهنگ كتبي»، ميانگين مطالعه سرانه، شش ساعت در روز است و در جامعه ايراني با «فرهنگ شنيدار ي- ديداري» بنا به آمار غير رسمي، هر ايراني در روز شش ساعت به راديو گوش داده و تلويزيون تماشا مي كند و ميانگين سرانه مطالعه به چند دقيقه محدود
مي شود.  در نتيجه كاربرد نظريه هاي جامعه شناختي  و اصطلاحات رايج در قلمرو آن در حوزه جامعه شناسي ادبيات، احتياج به تعمق و برسي گسترده داشته و در غير اين صورت به جاي نتيجه مطلوب ورسيدن به شناخت، معكوس عمل كرده و موجب سرگرداني و گم كردن هدف خواهد شد.
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 12:30  توسط حسین حیدری نسب  | 

جامعه شناسي ادبيات

اولين جلسه جامعه شناسي ادبيات در روز يكشنبه مورخ 1/7/86 برگزار شده بود كه متاسفانه من درآن زمان موفق به شركت در كلاس نشدم.

ضمن شنيده ها استاد ابتدا به معرفي خود پرداختند و از دانشجويان نيز درباره خود سوالاتي نموده اند.

سوال بعدي پرسش درباره علاقه مندي دانشجويان به هنر بوده است.

جالب اينكه بين دانشجويان شاعر ، بازيگر ، رمان نويس و صاحبان هنرهاي ديگر وجود داشته و ما از وجودشان بي خبر بوده ايم.

خود استاد به رشته خطاطي علاقه مند بوده اند كه در نوع خود جالب توجه است.

استاد علاقه داشته اند كه كه انتظارات دانشجويان را از اين درس بدانند....

و بعد چوني و چگونگي جامعه شناسي هنر و ادبيات را مورد بررسي قرار داده اند. هدف از درس جامعه شناسي هنر و ادبيات دستيابي به يك بينش جامعه شناسانه با هدف يك نگاه بين رشته اي مطرح شده‌ است.چگونگي رسيدن به اين هدف به نظر استاد مشاركت همه جانبه و فعال دانشجو سر كلاس مي باشد.

انتظارات استاد از دانشجويان:

1-     كمك به فهم اجتماعي و مشكلات اجتماعي كه در قالب هنر و ادبيات نمايان شده است.

2-      استفاده از جامعه شناسي براي كمك به فهم و دانش انتقادي ما

3-      در توليد ايده ها و خلق آثار شريك شويم.

4-      شناخت هنرو ادبيات ايراني از ديدگاه جامعه شناسي

5-     توانايي  تحليل رابطه جامعه و هنر به صورت خرد وكلان

6-     شناخت هويت ايراني كه در هنر و ادبيات ما بازتاب داشته و تاثير متقابل اين دو برهم.

7-     دستيابي به بينش تلفيقي و تاريخي به كمك مباحث كلاس

8-     آشنايي با خالقان هنري

9-     درگيرشدن بيشتر با فعاليت هاي هنري....

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 15:23  توسط حسین حیدری نسب  |